تبليغاتX
من زاده ی توسل خورشید هشتم ام
من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم
قصد بروز کردن نداشته و ندارم. دیدم صالح بروز کرده گفتم منم یه چیزایی بگم. همه چی رو صالح در وبلاگش گفته الا اینکه منم این یکی از خشتهای این خانه بودم. راستشو بخواهین اون خشت زیرین من بودم. نه اینکه منظورم این باشه زیربنایش بودما!!! نه ! آخه خشت زیرین هر خانه بیشترین فشار روشه! بی معرفت یادش رفته بگه که منم از خانه شاعران استعفا داده ام و خیلی چیزای دیگه که یادش رفته بگه درست مثل سید بزرگوار جناب آقای ناظمی که اونم خیلی چیزا را هیچوقت نگفت !!!

بگذریم. درد دلهای صالج رو می تونید در وبلاگ خودش ببینید و بخوانید. اینم لینکش:

www.taburiss.blogfa.com

حرفی و درد دلی برا گفتن ندارم. به قول شاعر:

گله از هیچ کسم نیست در این آبادی

جز خودم نیست کسی باعث ویرانی من

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:43  توسط غلامرضا رزمی | 

امشب دلم ترانه دیدار خوانده است

هر چند تا دیار تو راهی نمانده است

این شاعر شکسته ی تو سالهاست که

خود را ز کوچه هات به سختی رهانده است

از من مپرس قصه ی احساس سبز را

خاکستری ز آتش آن هم نمانده است

***

شهرم دیار مرد بزرگی که سالهاست

بذر سخن به خاک سپاهان فشانده است

صائب کجاست تا که ببیند کلیم شعر

تبریز را به خطه ی کاشان کشانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:58  توسط غلامرضا رزمی | 
جشنواره سراسری شعر ترکی رضوی هم به پایان رسید و باز توفیق نصیبم شد که آقا امام رضا(ع) دوباره مرا به رسم هر سال طلبید که به خاکبوسی آستانش بشتابم.

میلاد آن بزرگوار بهانه ای شد تا وبلاگ را پس از مدتها با یک غزل قدیمی بروز کنم:

 

تو و صفای حرم - زائران - هیاهوها

من و ضریح تو و ازدحام شب بوها

 

تو را غریب بنامند شاعران اما

شناخته اند تو را مردم فراسوها

 

به یاد مهر تو دست و کمان صیادان

به لرزه خم شده هنگام صید آهوها

 

بدون شک ز تو آموختند تا که غریب

به گوشه ای بسپارند جان خود قوها

 

همیشه مانده خجالت به شاخه های انار

از آن زمان که تو خوردی ز دست زالوها

 

بلند شو ای تلخ زهر خورده ترین

هزار شانه عسل می رسد ز کندوها

 

ببین هوای تو را کرده اند شاعرها

بخوان که پر بگشایند این پرستوها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 20:29  توسط غلامرضا رزمی | 

خدایان بی گمان دادند صیقل با طلا مویت

حسادت می کند خورشید هم بر برق گیسویت

 

گمانم باد در پیراهنت یک دم سفر کرده

که با خود تحفه آورده به کوچه عطر لیمویت

 

هر آن کس «ان یکاد» ار ترس چشمان تو می خواند

فقط با چرخش چشمی می افتد دام جادویت

 

لبانت شیره ی گلهای تبریز است اما حیف

کسی جرات ندارد تا عسل دزدد ز کندویت

 

نه تنها من ، تمام بچه های شهر می خواهند

بچینی سفره ی عقدی که بنشینند پهلویت

 

تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند

سمرقند و بخارا را برای خال هندویت

 

زمستانی که در موهای من افتاده ، می کوچد

سرم را گر بگیری روی تابستان زانویت

 

کلیله دمنه خوانها هم نفهمیدند در آخر

چه کرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:13  توسط غلامرضا رزمی | 
به خدا این روزا حال بروز شدن ندارم. این چند بیت رو هم برای خالی نبودن عریضه می نویسم.

                 (۱)

کنار بیستون می گفت فرهاد

چه ساده دل به دام عشق افتاد

اگر خسرو ز شیرین کام گیرد

خودم کردم که لعنت بر خودم باد


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:56  توسط غلامرضا رزمی | 
                 (۱)

در دشت بلا تیر و سنان می بارد

گویی که فلک خون به زمین می کارد

ای کاش کسی ز حرمله می پرسید

نوزاد ، گلو ، تیر ، چه نسبت دارد

                (۲)

تنها قدمی به وصل فرصت دارد

او زاده ی زهراست و حرمت دارد

جایی که زده بوسه پیمبر هر دم

با خنجر این شمر چه نسبت دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 18:5  توسط غلامرضا رزمی | 
نیزه ها

خورشید سرخ سر زده از شرق نیزه ها

چشم زمانه کور شد از برق نیزه ها

این نیزه ها برای تو تن می شود مگر؟

یا با تن تو چیست مگر فرق نیزه ها

یا نیزه غرق می شود از خون سرخ تو

یا می شود دوباره سرت غرق نیزه ها

با خنجری که فرق پدر را شکافتند

ای کاش می زدند بر این فرق نیزها

جای سیاحت تو که بازار شام نیست

چشم تو را گرفته مگر زرق نیزه ها

بازار شام گرم تر از هر زمان شده

خورشید سرخ سر زده از شرق نیزه ها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:15  توسط غلامرضا رزمی | 

آیریلیق چاغیندا گولور گوزلرین

 

بیلیرسن قورتولور یاخان الیمدن

 

ایندی کی گئدیرسن سوزوم یوخدی گئت

 

آللاها تاپشیردیم چئخماز دیلیمدن

                                  

                       

آیریلیق چاغیندا اللرین دئییر

 

داها سالماگینان قولون قولوما

 

سنلن منیم سویوم گئتمیر بیر آرخا

 

سن گئت اوز یولونا من اوز یولوما

 

 

من ازل گوروشده بونو دوشوندوم

 

اللرین الیمده قالمایاجاقدیر

 

گوزلرین دئدیلر سنده اولان عشق

 

کولگه سین باشیما سالمایاجاقدیر

 

 

دئییردین سنله من تای توش دگیلیق

 

اوزونده بیلیردین چوخودوم سنه

 

دیلین دوتولموشدی سوز تاپانمادین

 

نصرتین شعرینی اوخودوم سنه

 

 

" گئتمک ایسته ییرسن نه دانئش نه دین

 

یوخ اول اوزاقلار تک دوماندا چن ده

 

نه ییمی سئومیشدین دئییه بیلمه دین

 

ایندی سه یوز عاییب گورورسن من ده"

 

 

پاییز آخشامیدیر چنلی بیر یولی

 

سن گئدیردین منی قَهَر بوغوردی

 

منیم اولموش عشقیم سنین هوسین

 

اوره گینده آیری سئوگی دوغوردی

 

 

بیلمیرم بو قوشلار نه دئییر منه

 

آنجاق بیلیرم کی اوچوب گئدیبسن

 

من بیر دوشرگه یدیم سنین یولوندا

 

بیر گون قوناقیدین کوچوب گئدیبسن

 

 

من دردیمی دئدیم کوچن قوشلارا

 

اولار بو سوزلری سنه یئتیرسین

 

هله ده قاییدسان گوزوم اوسته سن

 

بلکه سونکی بارا بره بیتیرسین

 

 *****

 

آما منیم چارام آغلاماق دگیل

 

ایندی آییلمیشام تاپارام سنی

 

آی منیم هجریم قوچاق نبی تک

 

ائللر آراسیندا قاپارام سنی

 

 

خان چوبان دگیلم دوشم چوللره

 

قویمارام کوهنه لده زامان یارامی

 

آند اولسون آنامدان امدیگیم سوته

 

آلارام سئللردن بیر گون سارامی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 14:14  توسط غلامرضا رزمی | 
 

                  (۱)

نه دست تو را گرفت دست سردم

نه نام تو را سر زبان آوردم

اما تو به هر کسی رسیدی گفتی

آمد به سراغم و جوابش کردم

            (۲)

هر وقت لبش را به لبم می دوزد

بیچاره دلم وسوسه می آموزد

هر چند که مثل او نبودم عاشق

آتش چو گرفت خشک و تر می سوزد

                 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:16  توسط غلامرضا رزمی | 

طلوع مغربی آفتاب نزدیک است

جهان به ورطه ی یک انقلاب نزدیک است

تبر به دوش می آید به کعبه ابراهیم

دمی که بتکده گردد خراب نزدیک است

به یمن رحمت باران به سمت بسته شدن

لبان خشک کویر و سراب نزدیک است

در آسمان کلاغان ز مشرق سیمرغ

طلوع سیصد و سیزده عقاب نزدیک است

زمین قبیله ی مستضعفان! از آن شماست

زمان به وعده ی ام الکتاب نزدیک است

به نام صبح و سپیده سرود لالایی

بخوان که چشم سیاهی به خواب نزدیک است

غروب بود و صدایی ز جمکران می گفت

شبی که ندبه شود مستجاب نزدیک است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:35  توسط غلامرضا رزمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود
من زاده ی توسل خورشید هشتم ام
زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود
این وبلاگ سروده های من است:
1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز

پیوندهای روزانه
کز نیستان (رائف)
سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز
غریب آراز
شعرهای ترکی من
خط سوم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
خانه شاعران تبريز (خشت)
داوود عباسی/ وبلاگ فارسي
داوود عباسي/ وبلاگ تركي
صالح سجادی / شعر فارسی
صالح سجادی / شعر ترکی
صالح سجادي / نقد و نوشته هاي ادبي
سمانه بدری
سایت ادبی عروض
سيد مهدي موسوي
محمدعلی بهمنی
سهراب سپهری
هوشنگ ابتهاج (سایه)
احسان برات پور
سعید بیابانکی
امیر اکبر زاده
وحید طلعت
علیرضا بدیع نیشابوری
مونا زنده دل
غزل محض / ساوالان
نوید شکیبا
مهدی آذری
شهرام میرزایی
ارثی زاد
محمد کاظم کاظمی
داوود هوشنگ روشنک
فرهاد صفریان / روح تکانی
جلیل عمران پور
حسین حاج هاشمی
فاضل نظری / گریه های امپراطور
شهر آفتاب / فرهود
قادر دلاورنژاد/سایت ادبیات
بهروز یاسمی
مهدی جهاندار
مهدی جعفریان
آرش علیزاده
پریا شجاعیان
رقص معکوس
سپیده داداش زاده
فرهود
یوسف انصاری
زهره جعفرزاده
ایلناز حقوقی
مصطفی دانش
محمدرضا رستم پور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM