چهارشنبه نهم اسفند 1385
غزلی قدیمی
امشب دلم ترانه دیدار خوانده است
هر چند تا دیار تو راهی نمانده است
این شاعر شکسته ی تو سالهاست که
خود را ز کوچه هات به سختی رهانده است
از من مپرس قصه ی احساس سبز را
خاکستری ز آتش آن هم نمانده است
***
شهرم دیار مرد بزرگی که سالهاست
بذر سخن به خاک سپاهان فشانده است
صائب کجاست تا که ببیند کلیم شعر
تبریز را به خطه ی کاشان کشانده است
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
ای خاک بارگاه تو نه طاق آبنوس خورشید و مه به پیش جلال تو خاکبوس
میلاد آن بزرگوار بهانه ای شد تا وبلاگ را پس از مدتها با یک غزل قدیمی بروز کنم:
تو و صفای حرم - زائران - هیاهوها
من و ضریح تو و ازدحام شب بوها
تو را غریب بنامند شاعران اما
شناخته اند تو را مردم فراسوها
به یاد مهر تو دست و کمان صیادان
به لرزه خم شده هنگام صید آهوها
بدون شک ز تو آموختند تا که غریب
به گوشه ای بسپارند جان خود قوها
همیشه مانده خجالت به شاخه های انار
از آن زمان که تو خوردی ز دست زالوها
بلند شو ای تلخ زهر خورده ترین
هزار شانه عسل می رسد ز کندوها
ببین هوای تو را کرده اند شاعرها
بخوان که پر بگشایند این پرستوها
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
یک غزل عاشقانه
خدایان بی گمان دادند صیقل با طلا مویت
حسادت می کند خورشید هم بر برق گیسویت
گمانم باد در پیراهنت یک دم سفر کرده
که با خود تحفه آورده به کوچه عطر لیمویت
هر آن کس «ان یکاد» ار ترس چشمان تو می خواند
فقط با چرخش چشمی می افتد دام جادویت
لبانت شیره ی گلهای تبریز است اما حیف
کسی جرات ندارد تا عسل دزدد ز کندویت
نه تنها من ، تمام بچه های شهر می خواهند
بچینی سفره ی عقدی که بنشینند پهلویت
تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند
سمرقند و بخارا را برای خال هندویت
زمستانی که در موهای من افتاده ، می کوچد
سرم را گر بگیری روی تابستان زانویت
کلیله دمنه خوانها هم نفهمیدند در آخر
چه کرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت
یکشنبه هفتم خرداد 1385
یک دوبیتی برای خالی نبودن عریضه
(۱)
کنار بیستون می گفت فرهاد
چه ساده دل به دام عشق افتاد
اگر خسرو ز شیرین کام گیرد
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384
دو رباعی عاشورایی
در دشت بلا تیر و سنان می بارد
گویی که فلک خون به زمین می کارد
ای کاش کسی ز حرمله می پرسید
نوزاد ، گلو ، تیر ، چه نسبت دارد
(۲)
تنها قدمی به وصل فرصت دارد
او زاده ی زهراست و حرمت دارد
جایی که زده بوسه پیمبر هر دم
با خنجر این شمر چه نسبت دارد
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384
غزلی عاشورایی
خورشید سرخ سر زده از شرق نیزه ها
چشم زمانه کور شد از برق نیزه ها
این نیزه ها برای تو تن می شود مگر؟
یا با تن تو چیست مگر فرق نیزه ها
یا نیزه غرق می شود از خون سرخ تو
یا می شود دوباره سرت غرق نیزه ها
با خنجری که فرق پدر را شکافتند
ای کاش می زدند بر این فرق نیزها
جای سیاحت تو که بازار شام نیست
چشم تو را گرفته مگر زرق نیزه ها
بازار شام گرم تر از هر زمان شده
خورشید سرخ سر زده از شرق نیزه ها
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
این هم یک چهارپاره ی ترکی برای عزیزانی که شعر ترکی دوست دارند
آیریلیق چاغیندا گولور گوزلرین
بیلیرسن قورتولور یاخان الیمدن
ایندی کی گئدیرسن سوزوم یوخدی گئت
آللاها تاپشیردیم چئخماز دیلیمدن
آیریلیق چاغیندا اللرین دئییر
داها سالماگینان قولون قولوما
سنلن منیم سویوم گئتمیر بیر آرخا
سن گئت اوز یولونا من اوز یولوما
من ازل گوروشده بونو دوشوندوم
اللرین الیمده قالمایاجاقدیر
گوزلرین دئدیلر سنده اولان عشق
کولگه سین باشیما سالمایاجاقدیر
دئییردین سنله من تای توش دگیلیق
اوزونده بیلیردین چوخودوم سنه
دیلین دوتولموشدی سوز تاپانمادین
نصرتین شعرینی اوخودوم سنه
" گئتمک ایسته ییرسن نه دانئش نه دین
یوخ اول اوزاقلار تک دوماندا چن ده
نه ییمی سئومیشدین دئییه بیلمه دین
ایندی سه یوز عاییب گورورسن من ده"
پاییز آخشامیدیر چنلی بیر یولی
سن گئدیردین منی قَهَر بوغوردی
منیم اولموش عشقیم سنین هوسین
اوره گینده آیری سئوگی دوغوردی
بیلمیرم بو قوشلار نه دئییر منه
آنجاق بیلیرم کی اوچوب گئدیبسن
من بیر دوشرگه یدیم سنین یولوندا
بیر گون قوناقیدین کوچوب گئدیبسن
من دردیمی دئدیم کوچن قوشلارا
اولار بو سوزلری سنه یئتیرسین
هله ده قاییدسان گوزوم اوسته سن
بلکه سونکی بارا بره بیتیرسین
آما منیم چارام آغلاماق دگیل
ایندی آییلمیشام تاپارام سنی
آی منیم هجریم قوچاق نبی تک
ائللر آراسیندا قاپارام سنی
خان چوبان دگیلم دوشم چوللره
قویمارام کوهنه لده زامان یارامی
آند اولسون آنامدان امدیگیم سوته
آلارام سئللردن بیر گون سارامی
دوشنبه دوازدهم دی 1384
دو رباعی
(۱)
نه دست تو را گرفت دست سردم
نه نام تو را سر زبان آوردم
اما تو به هر کسی رسیدی گفتی
آمد به سراغم و جوابش کردم
(۲)
هر وقت لبش را به لبم می دوزد
بیچاره دلم وسوسه می آموزد
هر چند که مثل او نبودم عاشق
آتش چو گرفت خشک و تر می سوزد
دوشنبه هفتم آذر 1384
یک غزل انتظار
طلوع مغربی آفتاب نزدیک است
جهان به ورطه ی یک انقلاب نزدیک است
تبر به دوش می آید به کعبه ابراهیم
دمی که بتکده گردد خراب نزدیک است
به یمن رحمت باران به سمت بسته شدن
لبان خشک کویر و سراب نزدیک است
در آسمان کلاغان ز مشرق سیمرغ
طلوع سیصد و سیزده عقاب نزدیک است
زمین قبیله ی مستضعفان! از آن شماست
زمان به وعده ی ام الکتاب نزدیک است
به نام صبح و سپیده سرود لالایی
بخوان که چشم سیاهی به خواب نزدیک است
غروب بود و صدایی ز جمکران می گفت
شبی که ندبه شود مستجاب نزدیک است
جمعه بیست و هفتم آبان 1384
یک غزل قدیمی
قصه ی عشق دروغ است بیا برگردیم
عشق خالی ز فروغ است بیا برگردیم
سر این جاده همه راهزنان منتظرند
صحبت از دشنه و یوغ است بیا برگردیم
فصل سردی است که آغاز شده باور کن
قصه ی مرگ "فروغ" است بیا برگردیم
هفت سال است ز میلاد من و عشق گذشت
عشق در حال بلوغ است بیا برگردیم
گرگ در جامه ی میش است از این راه نرو
جاده از مکر شلوغ است بیا برگردیم
" شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند" ؟
حرف سهراب دروغ است بیا برگردیم

