![]() |
![]() |
|
| من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم |
|
طلوع مغربی آفتاب نزدیک است جهان به ورطه ی یک انقلاب نزدیک است تبر به دوش می آید به کعبه ابراهیم دمی که بتکده گردد خراب نزدیک است به یمن رحمت باران به سمت بسته شدن لبان خشک کویر و سراب نزدیک است در آسمان کلاغان ز مشرق سیمرغ طلوع سیصد و سیزده عقاب نزدیک است زمین قبیله ی مستضعفان! از آن شماست زمان به وعده ی ام الکتاب نزدیک است به نام صبح و سپیده سرود لالایی بخوان که چشم سیاهی به خواب نزدیک است غروب بود و صدایی ز جمکران می گفت شبی که ندبه شود مستجاب نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 14:35 توسط غلامرضا رزمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود من زاده ی توسل خورشید هشتم ام زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود این وبلاگ سروده های من است: 1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز 2- لیسانس مهندسی زراعت و اصلاح نباتات |
| پیوندهای روزانه |
|
غریب آراز شعرهای ترکی من خط سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|