![]() |
![]() |
|
| من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم |
|
خدایان بی گمان دادند صیقل با طلا مویت حسادت می کند خورشید هم بر برق گیسویت گمانم باد در پیراهنت یک دم سفر کرده که با خود تحفه آورده به کوچه عطر لیمویت هر آن کس «ان یکاد» ار ترس چشمان تو می خواند فقط با چرخش چشمی می افتد دام جادویت
لبانت شیره ی گلهای تبریز است اما حیف کسی جرات ندارد تا عسل دزدد ز کندویت نه تنها من ، تمام بچه های شهر می خواهند بچینی سفره ی عقدی که بنشینند پهلویت تمام شهر هم چون حافظ شوریده می بخشند سمرقند و بخارا را برای خال هندویت زمستانی که در موهای من افتاده ، می کوچد سرم را گر بگیری روی تابستان زانویت کلیله دمنه خوانها هم نفهمیدند در آخر چه کرده با پلنگ پیر آن چشمان آهویت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:13 توسط غلامرضا رزمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود من زاده ی توسل خورشید هشتم ام زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود این وبلاگ سروده های من است: 1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز 2- لیسانس مهندسی زراعت و اصلاح نباتات |
| پیوندهای روزانه |
|
غریب آراز شعرهای ترکی من خط سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|