![]() |
![]() |
|
| من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم |
|
قصه ی عشق دروغ است بیا برگردیم عشق خالی ز فروغ است بیا برگردیم سر این جاده همه راهزنان منتظرند صحبت از دشنه و یوغ است بیا برگردیم فصل سردی است که آغاز شده باور کن قصه ی مرگ "فروغ" است بیا برگردیم هفت سال است ز میلاد من و عشق گذشت عشق در حال بلوغ است بیا برگردیم گرگ در جامه ی میش است از این راه نرو جاده از مکر شلوغ است بیا برگردیم " شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند" ؟ حرف سهراب دروغ است بیا برگردیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 12:28 توسط غلامرضا رزمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود من زاده ی توسل خورشید هشتم ام زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود این وبلاگ سروده های من است: 1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز 2- لیسانس مهندسی زراعت و اصلاح نباتات |
| پیوندهای روزانه |
|
غریب آراز شعرهای ترکی من خط سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|