![]() |
![]() |
|
| من در این شهر ز شاعر شدنم بیزارم |
|
(۱) نه دست تو را گرفت دست سردم نه نام تو را سر زبان آوردم اما تو به هر کسی رسیدی گفتی آمد به سراغم و جوابش کردم (۲) هر وقت لبش را به لبم می دوزد بیچاره دلم وسوسه می آموزد هر چند که مثل او نبودم عاشق آتش چو گرفت خشک و تر می سوزد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 18:16 توسط غلامرضا رزمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از بس خودش شیبه دلش صاف و ساده بود
مادر مرا شبیه بقیه نزاده بود من زاده ی توسل خورشید هشتم ام زآن رو مرا "غلامرضا" نام داده بود این وبلاگ سروده های من است: 1- غلامرضا رزمی - متولد 57 تبریز 2- لیسانس مهندسی زراعت و اصلاح نباتات |
| پیوندهای روزانه |
|
غریب آراز شعرهای ترکی من خط سوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|